خلاصه داستان: تووا سالیوان، زن سالخوردهای که همسر و پسرش را از دست داده، شبها در آکواریوم شهر کوچک ساول بی کار نظافت میکند. او با مارسلوس، هشتپای غولپیکر و بسیار باهوش، دوستی عجیب و صمیمی برقرار کرده است. وقتی کامرون، جوانی سرگردان و بدون سرپناه به شهر میآید و برای تعمیر ون خود نیاز به کار دارد، تووا او را به عنوان کمککار شبانه استخدام میکند. مارسلوس که همه چیز را مشاهده میکند، به تدریج رازهای گذشته تووا و کامرون را آشکار میسازد.